المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
724
مروج الذهب ( فارسى )
نيزهها حمله كن كه از مرگ در امانى » محمد حمله برد و ميان نيزهها و تيرها بترديد افتاد و بايستاد على سوى او رفت و با دسته شمشير به او زد و گفت « رگ مادرت در تو جنبيده است » و پرچم را بگرفت و حمله برد و كسان نيز با او حمله كردند گفتى دشمنان چون خاكسترى بودند كه روزى طوفانى باد سخت بر آن وزد . بنى ضبه اطراف شتر را گرفته بودند و رجز ميخواندند و ميگفتند : « ما بنى ضبه باران شتريم پير ما را بما بدهيد و همين بس است ما نوحه پسر عفان را با سر نيزه ميخوانيم و مرگ پيش ما از عسل شيرينتر است . » در كار مهاردارى شتر هفتاد دست از بنى ضبه قطع شد و سعد بن سود قاضى از آن جمله بود كه قرآنى آويخته بود . همين كه دست يكى از آنها قطع ميشد ديگرى ميآمد و مهار را ميگرفت و ميگفت « من جوان ضبى هستم » چندان تير بر تخت روان زدند كه چون خار پشت شده بود پى شتر را بريده بودند اما نميافتاد عاقبت اعضاى آن را بريدند و با شمشير بزدند تا بيفتاد گويند عبد الله بن زبير مهار شتر را بگرفت و عايشه كه خاله او بود بانگ برداشت واى كه اسما بى پسر شد مهار را ول كن و او را قسم داد تا مهار را رها كرد و چون شتر بيفتاد و تخت روان پائين افتاد محمد بن ابى بكر بيامد و دست خود را بدرون برد عايشه گفت « كيستى ؟ » گفت « كسى كه از همه مردم به تو نزديكتر است و بيشتر از همه او را دشمن دارى من محمد برادرت هستم امير مؤمنان ميگويد « آيا صدمهاى ديدهاى ؟ » گفت « فقط تيرى به من خورده است كه صدمهاى نزده است » آنگاه على بيامد و نزديك او ايستاد و با چوب بتخت روان زد و گفت « اى حميرا ! پيمبر خدا گفته بود اينطور كنى ! مگر نگفته بود كه در خانهات بنشينى ؟ به خدا كسانى كه ترا بيرون آوردند در حق تو بانصاف رفتار نكردند كه زنان خود را در پرده نگهداشتند و ترا از پرده برون آوردند » آنگاه به برادر او محمد بگفت تا وى را در خانه صفيه دختر حارث بن طلحهء عبدى فرود آورد . تخت روان افتاده بود اما مردم گروه گروه بجنگ